Wednesday, September 3, 2008

عاشیقلار

عاشقان (عاشيقلار)‏

اين شعر به ياد گلنسای آذری زنی هنرمند(نوازنده ی ساز و خواننده)‏

ترانه خوان ِ کور اوغلی‏
بود گلنسا ی کوهستان‏
زنی عاشق
ساز به دست
می افشاند غوغا ی گيسوی تار
تار ميان قوس ِ پرنده های ِ مهاحر‏
در جشن صدای عاشيقلار(عاشقان)‏

به ياد بنفشه زار ِ ساری گلين‏
می نواخت گلنسای شيدا
آنسوی شوردشت ِ دلزار‏

کليد زردِ ِ نوت،‏
نوتها در قصه ی عشق‏
می نوازيد انگشتانِ جادويی
بر تارهای ساز و کمانچه‏

گويی پژواک می شد
سايه به سايه‏
تاريخ ِ عاشيقلار(عاشقان)‏

می خواند گلنسا سر افشان
اپرای لب لب ِ شيرين ِ يار‏
و زيبا يی صدا ی پگاه
به لحظه ها ی‏
لالا يی عزيز آنا
آی عزيزآنا

می خواند گلنسا مد هوش‏
چون بلبلی شيفته‏
آوای خروشان ِ اسلی و کررم

و من سوداگری
مست می شدم و ديوانه‏
که می رقصيد پريشوشِ ِ عاشق‏
به پريشانی زلف ِ الهه ی شب
در باغ های موسيقی آذری‏

فرو می رفت امواج ِ غزل‏
نسيم گونه، گرم گرم‏
ِدر نرمای استخوانهايم

گلنسا می خواند
افسون و سرخوش‏
آی ساری گلين،
وای وای ساری گلين
امان امان ساری گلين‏

گلنسا می خواند آهش وار
چنان سمفونی نفسِ ِ کوه را
که چمن ها ی قره چيمن‏
به يا د می آوردند‏
ياشيل ياشيل،‏
سبز سبز‏
چکامه ی عاشيقلار (عاشقان) را
در خاطره ها ی ترکيب ِ آبی و زرد‏

ترانه خوان ِ کور اوغلی‏
بود گلنسا ی کوهستان،‏
زنی عاشق...‏

مه 2007‏



معنای کلمات آذری به فارسی
گلنسا نام زنی هنرمند از آذربايجا ن که نوازنده و خواننده بود
کوراوغلی يکی از ترانه و داستا نهای آذری است.‏
عاشيقلار يعنی عاشقان
ساری گلين يعنی عروس زرد(مو) و يکی از ترانه و داستا نهای عاشقانه آذری است‏
عزيز آنا يعنی مادر عزيز يکی ازاشعار شهريار
اسلی و کررم يکی از داستانهای عاشقانه آذربايجانی‏
ياشيل يعنی سبز‏
قره

قره چيمن به معنای چمن سياه که منطقه ی است در حوالی تبريز‏



بازگشت

Friday, August 15, 2008

کبوتران آزاد

هجوم ِِپرهای قلممويم
مو يش،مو يش می مالند
بر قا بهای طرح ِ گيلاس

شرابی گلنار رنگ ست
منقار ِ آفرينشم
برلانه های آرامش ِهنر،

مرغ ِ ذ هن ِ سر کشم
پرواز پرواز می پرد
درقفس فرود نمی آيد

پشت ِ سايه ی
شهرت ِ مردان
خميده پنهان نمی شود

شلا له ی سبز ِ بالهايم خويش
اوج ، اوج
به توان ِ بی نهايت
سر به قله می کشند‏
و زنان ِ صبح ِ نقره شفاف
همگام،همگام
زير فراخی ِپهن ِ با لهاشان‏
گسترده می گيرند
بلور ِ نحله ی جهان را
به زير ِ پلکهایِ بيدار

اندکی حنجره ام را‏
زير باران ِ چشم ِ نقاشی هايم
خيس می کنم‏

چون فريا د ِ فشرده ابری
جارمی زنم آهای ی ی ی
ستاره ی روز، شتا بانه بتا ب‏
که اثر ِ الهام ِ ساحران ِ مهر‏
رنگين ِ کمان ِ شاهکار م را
در جا ذ به های ذرات ِ ُرستن ها‏
می درخشانند‏
و کبوتران ِ آزاد،
سپيده ی سحر باز می آيند...‏

شهلا آقاپور
ازدفتر مرواريد سياه مای 2007‏

Tuesday, August 12, 2008

در آن سوی شب

در آن سوی شب

چهارشنبه ١٥ تير ١٣٨٤

زهرآگين بر آنسوی ِ

چهره‌ی خاک
باردوشان از راهی
به راهِ ديگر
ترا
اينگونه آزردند
او مسخ‌وار
توقف کرد
مردِ ديوانه در
تبلوُرِ بودن
رهايی را
با دو دست چسبيد
آواز ِ صادقی بود
امّا صداقت ِ تقلُبی
در بازار بفروش
می‌رسيد
آنها سنگ‌ها را
برای سنگ‌ساری
قسمت کردند
تاريخ را نسل به نسل
در تصُور آينه
واژگونه نقل کردند
همه چيز بيهوده بود
زهر آگين
بر آنسوی ِ
چهره‌ی خاک
مرد ِ ديوانه
هميشه
بدون ِ ديوار بود
آن کسی که
از آنسوی ِ شهر
بر می‌گشت
به شهرت و فرصت
بيمار بود.


شعر از کتاب ذرات گرم حس چاپ آلمان
نشر "آيدا"

Friday, August 1, 2008

دو ایستگاه خیال


اتوبوس می رفت
من نشسته
اوهام می رفتم
قاصدکِ حسِ ِ تو
در من با من می خراميد

انديشه ام می بافت
واژه به رنگ
نسيم نو به ستاره
طرح دو عاشق
برهنه در آب

پاييز ِسرد ِ دلچسب
فواره ی آفتاب
ازشيشه ی اتوبوس
صف به صف می چکيد

آنچه می ديد م
ماندگار احساس بود
حضور حس ِ عينی تو
در خيالم
جذب ِ پرنده به آسمان
و اسب ِ سرکش ِ شب
به تصور ِ آرام ِ روزِ
وسعتی که
امواج ِ خيالم را اوج می داد

ساری گلينين ِسودا ناقيليننان
تبريزين جام داغينين
نازلی مارالی اولديم
سنين چينووين قاناتداريندا
اوچديم
سننن ِگتد يم آذربايجانا
اوشاخليقيمين ياشيل شَهَرينا

با قصه ی ُسودا گر ِ ساری گلين
نازلی ِ مارال ِِ
جام داغی ِ تبريز شدم
روی بال ِ های
شانه ات َپر کشيد م
با تو رفتم آذر بايجان
به شهر ِ سبزه گون کودکيم
که بيست و نه سال ست
ديگر آنجا گل آبی مِهر
نمی شکفد
همچنان باغی خشک
از ابرهای حبس شده
که جای بارشش نيست

آه با تو سوار
بر اسبی سياه ِ شبق شدم
در يال ِ بلند ای اسرار ِمن
که از چشمدان آبی ِ نقاشی ام
سورمه ای تر بود
تا در نگاه ِ بی زمانی
ادغام شويم

اتوبوس می رفت
من نشسته با تو
می رفتم
ديشب سکوت ِ حزنبار ِ تو
رازِ ِ حسرتها فاش می کرد
پنچاه شعر ِ بی تابی ِ ات
قلبم را بی قرار

آنقدر شتاب زده
عاشقم بودی
که نگران ِ ديوانگی ات شدم

دل را به در يا زدی
گفتی هر چه بادا باد
بگذار همه بدانند
می خواهم ترا
به اندازه ی
آغوش ِ جهان
که تا به حال
گم کرده بودم

اتوبوس می رفت
من با خيال تومی رفتم
نوازش ِ خورشيد
داغم می کرد

نا گهان
صدای بلندی گفت
ايستگاه ِ قصر ِ بلوو برلين
Schloß Bellevue Berlin

هول هول خنديدم
آه دو ايستگاه
را رد کرده ام
من بايد ناسيو نال
گالری با شم
Nationalgalerie

راننده خنده ی حيرتی
پر تاب کرد
خا نم کدامين رويا يی
هول هول پياده شدم
باز فوج فوج
هزار و يک
مرغ ِ حس تو
با من بود
راهم به ناسيو نال
گالری دورشد
وای اگر پر های
چنبره ی خيال ِ تو
دست بر دارند...

شهلا آقاپور
نوامبر 2007
www.aghapour.de

بازی جنگ

نه آرام می شود
دريا ی خشم
نه تو فان می شود
عشقِ ِ تخمک ها

آهای
زنبورک های خيا ل
که می گذريد
از عبورگاه ِ انديشه ام
و
فرود می آييد
به اصل ِ هابيل و قابيل

امروز،
خصلت انسا ن تکرار شد،
تکرار در تکرار ِ آينه ها
حضور ِ بودن و داشتن
بدينسان
قرار ها به هم خورد
و زين بر خاست
بازيهای ماليخوليان

بازی جنگ در قهقهرايی
پنهان در کف ِ دست ِ
هر آدم...

زمين پر شد
از بی قرار ی گنجشککان
و
نيش ِ عقرب ها در انکار ِ
بوی شن ِ خيس،
آه
من چه نگران ،
عميق می بارم می بارم
دراضطراب ِ
اشک ِ زرد ِ سنجاقکها ...

شهلا آقاپور
از دفتر مر واريد سياه( آگوست 2006)